![]() |
![]() |
|
| آموخته ام این عشق است که زخمها را شفا میدهد نه زمان... |
|
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:26 توسط Saman |
|
|
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح میخوانم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:54 توسط Saman |
|
|
"موج،التماس دريا به آسمان است پس درياهاي بزرگ،موج هاي بزرگ تر دارند" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:37 توسط Saman |
|
|
نرسیده به درخت،
كوچه باغيست كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق، به اندازه پرهاي صداقت آبيست، ... و باران تندي گرفت، آنگاه در پشت يك سنگ اجاق شقايق مرا گرم كرد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:10 توسط Saman |
|
|
تنها کسی که هیچ گاه تو را فراموش نمی کند آن کسی است که هیچ گاه نپرسید که که فراموشش میکنی یا نه!!
بردنت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 10:4 توسط Saman |
|
|
در اقیانوس زندگی , خداوند همان نیرویی است که ما را شناور نگه میدارد.دیگرمهم نیست بادها چقدر قوی و امواج چقدر بزرگ باشند. ------------------------------------------------------------------------------- هیچ کس مسیر موفقیت را بدون آن که از خیابان های شکست بگذرد طی نکرده است,خداوند هیچ گاه قول یک سفر آسان را در زندگی به ما نداده است,نوید او یک مقصد امن خواهد بود. ------------------------------------------------------------------------------- خداوند هر قطره ی اشک ریزان را لمس میکند,او قلبی را که به شادی نیاز دارد میبیند,او مسیری که سخت و شیرین است را میشناسد,پس هیچ گاه نا امید مشو زیرا او همین نزدیکی هاست... ------------------------------------------------------------------------------- امتحان های کوچک بدون خداوند تو را شکست خواهند داد,وتو در امتحان های بزرگ همراه خداوند پیروز خواهی بود,,تو همیشه قدرت را در عشق و فاداری به خداخواهی یافت. ------------------------------------------------------------------------------- خداوند تو را همانگونه که هستی میبیند,و تو را بیش از آن که تصور میکنی دوست دارد. ------------------------------------------------------------------------------- |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:19 توسط Saman |
|
|
همه مي پرسند : « چيست در زمزمه مبهم آب ؟ چيست درهمهمه ي دلكش برگ ؟ چيست دربازي آن ابر سپيد ، كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال ؟ » « چيست درخلوت خاموش كبوترها ؟ چيست دركوشش بي حاصل موج ؟ چيست در خنده ي جام ؟ كه تو چندين ساعت ، مات و مبهوت به آن مي نگري ؟ » نه به ابر، نه به آب ، نه به آبي آرام بلند ، نه به آتش سوزنده كه لغزيده به جام ، نه به اين خلوت خاموش كبوترها ، من به اين جمله نمي انديشم ! من مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل يخ را با باد ، نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ، نبض پايند ه ي هستي را در گندم زار ، گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل ، همه را مي شنوم ، مي بينيم ! من به اين جمله نمي انديشم ! به تو مي انديشم ! اي سراپا همه خوبي ، تك و تنها به تو مي انديشم ! همه وقت ، همه جا ، من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم ، تو بدان اين را ، تنها تو بدان، تو بيا ، تو بمان با من تنها تو بمان ! جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب ! من فداي تو ، به جاي همه گل ها تو بخند ! اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز . ريسماني كن از آن موي دراز ، تو بگير! تو ببند ! تو بخواه ! پاسخ چلچله ها را تو بگو . قصه ي ابر هوا را تو بخوان ! تو بمان با من تنها تو بمان ! در دل ساغر هستي تو بجوش ! من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است ، آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:54 توسط Saman |
|
|
دوست دارم شمع باشم تا كه خود تنها بسوزم ، بر سر بالين ات امشب از غم فردا بسوزم ، دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روي ماهت ، يا شوم پروانه از شوق تو بي پروا بسوزم ، دوست دارم ماه باشم تا سحر بيدار باشم ، تا چو مشعل بر سر راهت در اين صحرا بسوزم ، دوست دارم سايه باشم تا در آغوشم بخوابي ، چشم دوزم بر جمالت از آن رخ گيرا بسوزم ، دوست دارم لاله باشم بر سر راهت نشينم ، تا نهي پا بر سرم وز شوق سرتا پا بسوزم ، دوست دارم كام عطشان تو را سيراب سازم ، گرچه خود از تشنگي بر لب دريا بسوزم ،
دوست دارم دستم افتد تا مگر دستم بگيري ، لحظه اي پيشم نشيني تا سپند آسا بسوزم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 15:10 توسط Saman |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 12:25 توسط Saman |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 19:24 توسط Saman |
|
|
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد ، خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت، هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:32 توسط Saman |
|
|
دویدیم و دویدیم.. هیچ جا رامون ندادن گفتن که توی جاده دونده ها زیادن دویدیم و دویدیم فایده نداشت دویدن به همه چی رسیدیم به جز خود رسیدن دویدیم و دویدیم اسفندی دود نکردن گفتن فقط زیر لب کاش دیگه بر نگردن دویدیم و دویدیم سیبا رسیده بودن سه فصل بی بهار بود همه دویده بودن دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار اون ور دیوارم باز خوردیم به خط تکرار دویدیم و دوییم قصه ی زندگی بود که واسه اون دویدن فقط دیوونگی بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:3 توسط Saman |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:55 توسط Saman |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:36 توسط Saman |
|
|
وقتی میشینی پشت پنجره فقط میتونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:23 توسط Saman |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:27 توسط Saman |
|
|
یادت دستات گذاشتی روی چشمام واز من پرسیدی که چی میبینم، باورم نمیشد که تو اون تاریکی بتونم چشمام باز کنم، اما دیدمت... انقدر نزدیک که اتری از تاریکی نبود...! شاید پیشم نباشی، شاید نتونم بغلت کنم و آروم نوازشت کنم اما هر بار چشمام میبندم و دستات میگیرم، میبینمت... نزدیکتر از خودم، اونقدر نزدیک که گرمای تنت آرومم میکنه، همیشه همین جاست که یادم میاد، هیچ کس،هیچ وقت، نمیتونه تو رو ازم بگیره....! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:39 توسط Saman |
|
|
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم. خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟ من در پاسخش گفتم اگر وقت دارید. خدا خندید: وقت بی نهایت است... در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟ پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟ خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند،عجله دارند که بزرگ شوند،و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند که کودک باشند. اینکه انها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست اورند،و بعد پولشان را از دست میدهند که دوباره سلامتیشان را به دست اورند. اینکه با اضطراب به اینده مینگرند،وحال را فراموش میکنند،و بنا بر این نه در حال زندگی میکنند و نه در اینده. اینکه انها به گونه ای زندگی میکنند که انگار هرگز نمیمیرند،و به گونه ای میمیرند که گوی هرگززندگی نکرده اند. و دستهای خدا دستانم را گرفت.برای مدتی سکوت کردیم و من باز پرسیدم. او گفت:بیاوزند که انها نمیتوتنند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،همه ی کاری که انها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند دیگران انها را دوست داشته باشند. بیاوزند فقط چند لحظه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم،اما سالها طول میکشد تا ان زخمها التیام بخشند. بیاموزند خوشبخت کسی نیست که بیشترینها را دارد،کسی است که به کمترینها نیاز دارد. بیاوزند که ادمهایی هستند که انها را دمست دارند فقط نمیدانند چگونه احساسشان را بیان کنند. بیاوزند که دو نفر میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند. بیاموزند فقط کافی نیست دیگران را ببخشند،بلکه انها باید خود را نیز ببخشند. و خداوند لبخند زد: و فقط این را بدانند،من اینجا هستم؛ «همیشه»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:37 توسط Saman |
|
|
هرگز برای عاشق شدن به دنبال بهار و باران و بابونه نباش... گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای میرسی که ماه را بر لبانت مینشاند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:56 توسط Saman |
|
|
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم تنهائي را دوست دارم،چون بي وفا نيست.تنهائي رادوست دارم،چون تجربه اش کرده ام.تنهائي رادوست دارم،چون عشق دروغين درآن نيست.تنهائي را دوست دارم،چون خدا هم تنهاست.تنهائي را دوست دارم ،چون در خلوت و تنهائيم در انتظار خواهم گريست و هيچ کس اشکهايم را نمي بيند اما از روزي که با تو آشنا شدم نوشتم ازتنهائي بيزارم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 15:52 توسط Saman |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شانسی دوباره برای دوست داشتن،هر چند زمان کوتاه است،اما غیر ممکن نیست!!!...
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 فروردین 1388 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر عکس موزیک سرگرمی درد دل |
| پیوندها |
|
دروازه عشق قلب من مال کیه؟ اینجا فرداست @ یاس مهربون لحظه ها در گذرند... دانلود عکس فال هیچ کس |
|
RSS
|